مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

178

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب دويست و بيست و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، خازن بر اثر اسب روان شد و از پى او هميرفت كه او را نگاه دارد تا اينكه اسب در نيستان شد . خازن از پى او در نيستان رفت . اسب در ميانهء نيستان بايستاد و پاى بر زمين بكوبيد . گرد بلند شد . پس اسب فرياد ميزد و شيهه ميكرد و خشمناك بود و در آن نيستان ، شيرى قوىهيكل قبيح‌منظر جاى داشت كه شرر از چشمانش همىريخت و از شكل مهيب و روى درهم كشيدهء او مردمان بهراس اندر بودند . ناگاه همان شير قصد او كرد . خازن از دست شير ، گريزگاهى نديد و با خود شمشير نداشت . گفت : سبحان اللّه . سبب اين حادثه نخواهد بود ، مگر اينكه خدا مرا بگناه امجد و اسعد گرفته است و اين سفر از آغاز ، بس نامبارك بود . خازن را كار بدينجا رسيد . و اما امجد و اسعد را گرمى آفتاب ، تاثير كرد و سخت تشنه شدند . چندانكه لبانشان بخشكيد و جگرشان تافته شد و از تشنگى ، استغاثه كردند . كس پناهشان نداد . گفتند : اى كاش كشته ميشديم و آسوده ميگشتيم و نمىدانيم كه اسب بكدام سوى گريخت كه خازن از پى او برفت . اى كاش خازن بازميگشت و ما را ميكشت ، كه مرگ از براى ما خوشتر از اين رنج‌ها بود . ملك اسعد گفت : اى برادر ، شكيبا شو كه به زودى از حضرت پروردگار ، نجات در رسد . از آن‌كه گريختن اسب ، نبود مگر اينكه خدا با ما عنايتى داشت و اكنون ما بجز تشنگى ، باكى نداريم . پس اسعد با توانائى تمام به چپ و راست حركت كرده ، در حال ، بازوانش گشوده شد و بازوان برادر نيز بگشود و شمشير امير خازن برداشته ، با برادر گفت : به خدا سوگند از اينجا نخواهم رفت تا از چگونگى كار خازن آگاه شوم و سرگذشت او را بدانم . پس هردو برادر ، اثر خازن گرفته ، همىرفتند تا به نيستان برسيدند و باهم گفتند كه : اسب و خازن از اينجا در نگذشته‌اند . اسعد با برادر گفت : همين‌جا بايست تا من به نيستان اندر شده ، نظاره كنم . ملك امجد